من آدم صبح نيستم . گفته بودم انگار . صبحها تا قهوه ام را هورت نكشم ... تا از پنجره آشپزخانه آسمان را نگاه نكنم آدم نمي شوم انگار .
مرد مو بلند تا چشمهايش را باز مي كند شروع مي كند به حرف زدن . دوست دارد سر صبحانه حرف بزند ، معما طرح كند مثلن بگويد «حدس بزن ديروز چه كسي را ديدم » يا « مي داني آقاي فلاني چي شده ؟ »
و اين طوري شد كه من خودم را يادم رفت .
چشم باز كردم ديدم سر صبح دارم به سوالاتش جواب مي دهم . چشم باز كردم و ديدم ديگر خودم نيستم . وقتي حرف مي زنم به من نگاه مي كند ، مي دانم مرا خيلي دوست دارد . خيلي حسه خوبي است اما يك چيزه دردناك وجود دارد و آن اين است كه من با خودم غريبه ام .
بايد يك روز در باره اش حرف بزنيم
...
Tuesday, January 20, 2009
خيلي وقت است كه ننوشته ام ، كه نمي نويسم .
آنقدر درگير زندگي شده ام كه يادم رفته مي نوشتم گاهي . كه آرزو داشتم نويسنده شوم . آنقدر فكر دارم ، آنقدر نگراني هست كه فراموشم شده آن روزهاي شاد و آرام جواني را .
آن روزها كه تند تند تمام راه دانشگاه تا خانه را پياده مي آمدم با كتي تا زودتر به دفتر كوچكم برسم و بنويسم . انگار كه هيچ پاياني نداشت نوشتنم . آن وقت ها توي دفتر مي نوشتم. روي كاغذ ، بعدش كه ورق مي زدم نوشته هايم را صداي خش خش كاغذ نمي داني چه ذوقي مي انداخت به دلم . ولي اين روزهاي بي روح و غم انگيز نه از كاغذ و قلم خبري هست نه از انديشه هاي بديع كه بياورمشان روي كاغذ .
اين روزهاي آهن و سنگ همه چيزش خشك و سنگي است . هم فكرهايم هم اين مانيتور بي احساس و بدون قلب .
چه بيات شده ام اين روزها .
چه كپك زده ام
...
Subscribe to:
Posts (Atom)

