چشم دوخته ام به درخت روبروي خانه ... غرق شكوفه است ...
قرار است بهار بيايد ... توي خانه همسايه مان هم همينطور ...
زنه همسايه به شكل خستگي ناپذيري پا به پاي كارگر خانه كار مي كند ...
صدايش توي راهرو مي پيچد كه به كارگر فرمان مي دهد .
به شيشه پنجره خودمان نگاه مي كنم . من خانه تكاني نمي كنم .
من 2 سال است كه عيد ندارم ... چرا ؟ خودم هم خوب نمي دانم ..
ما عيد نداريم ... عيد نمي گيريم ... سالهاست كه عيد نميگيريم.............
اينجا بهار نمي آيد
.....
on Wednesday, March 19, 2008


