مادر امروز آمد ، برايمان كوفته پخته بود ...
آخر هميشه تمام كوفته هاي من عين زندگيم وا مي روند ...
مرد موبلند غريبه خيلي كوفته دوست دارد ... مادر مي گويد آدم براي شوهرش بايد غذا ي خوشمزه بپزد ...
مي خواهد به من بفهماند كه قلب مرد ها در شكمشان است ...
مي خواهد خوب مواظب مرد غريبه باشم ...خانه امروز بوي مادر گرفته ...
كلافه ام ... از خودم ، از مادر ، از مرد مو بلند غريبه .
ا
on Saturday, March 29, 2008


