وقتي هنوز خيلي جوان بودم آنوقت ها كه دامن هاي رنگي و صندل مي پوشيدم و موزيك جاز گوش مي دادم ، بله درست همان وقت ها بود كه مرد خودم را يافتم ...
مرد من آنوقت ها تاريخ هنر درس مي داد .... جذاب بود ، با موهايي به سياهي شب ، دماغش چندان كوچك نبود اما لبهايش خشن و بوسيدني و چشمانش ... آه ، چشمانش مه گرفته و ژرف بود ... حالا كه فكر مي كنم مي بينم همين چشمها بود كه مرا خمار كرد ... بله همين چشمها بود كه غرقم كرد ... همين نگاه بود كه چون افيون توي رگهايم به جريان افتاد و من خواستمش ... مهرش را و سختي اش را ... آنجا بود كه او مرد من شد ... تسخيرم كرد . و من رضايتمندانه سپرم را انداختم و تسليمش شدم .
و حالا كه به اين مرد غريبه مو بلند نگاه مي كنم بيشتر دلم براي مرد خودم تنگ مي شود ... دلم اشتياق و هيجان مرد خودم را مي خواهد ... دلم ابتكار عشقبازي مرد خودم را مي خواهد نه آغوش كسالت بار اين مرد غريبه مو بلند را.....
ا
on Saturday, March 29, 2008


