مرد موبلند غريبه بچه مي خواهد ... دست كم يكي ، نظرش در اين مورد قطعي است ، مثل حق مالكيتش به يك چيزي مثلن يك تكه زمين يا يك ويلا در شمال يا عتيقه هايي كه جمع مي كند . علاقة شديدي به داشتن خانواده دارد ، از آن خانواده هاي واقعي . مثل پدرش و پدر بزرگش و پدرِ پدر بزرگش. در آرزوي داشتن يك بچه مي سوزد ... يك پسر ، يك مو بلند غريبه كوچولو ... پسري كه تربيتش كند و بعدها زنده نگه دارندة نام خانواده باشد ... حالا نمي دانم چرا حتمن بايد يك پسر باشد تا نام مرد مو بلند را پر افتخار كند ... نميدانم چرا اگر دختر باشد نمي شود. ولي من كه به هيچ وجه آمادگي ندارم ... آنقدر كار دارم كه بچه دار شدن مانعش مي شود كه نگو .نگرانم ... من بچه نمي خواهم حالا حالا ها ، هنوز روابط من و مرد مو بلند دچار فلج است ، بچه مي خواهم چه كار ... من هنوز خوي بچگي خودم را دارم ، هنوز مثل مادرم يا خاله يا حتا زن همسايه آنقدر خشك و جدي نشده ام ... مرد مو بلند هي به من فشار مي آورد ... سعي مي كنم اعتراضي نكنم ولي نمي شود ... گاهي به رفتن فكر مي كنم .......
؟
on Friday, May 9, 2008


