Rss Feed



ياسمن امروز آمد خانه ما . از وقتي ازدواج كرده ايم كمتر همديگر را مي بينيم . اما همان مواقع نادر ديدارمان هم پر است از قهوه خوردن و غيبت كردن و ياد آوري خاطرات گذشته ... اداي آدما را در مي آوريم ... و مي خنديم .
اما اين بار كه ياسمن آمد گفتم : اِ چرا دامن پوشيدي ... تو كه دامن دوست نداشتي ؟ چي شده حالا ؟
گفت : حميد رضا دوست داره ..
گفتم : تو هم كت شلوار دودي دوست نداشتي ، حميد رضا هميشه مي پوشه .
مي گويد : هيچوقت بهش نگفتم كه دوست ندارم.
حرص مي خورم ... ياسمن مي گويد : تو هم هاي لايت دوست نداشتي چي شد كه هاي لايت كردي؟
مي گويد : تو مرد موبلند دوست نداشتي چرا موهايش را بلند كرده ؟
بيشتر حرص مي خورم ...تمام بعد از ظهرمان مي گذرد به حرفهاي فمينيستي ... فحش مي دهيم به هر چه مرده و هر چه اجبار است براي زنها ... چقدر ساده ايم كه مي خواهيم دنيا را عوض كنيم ... چقدر ساده ايم كه قهوه مي خوريم و براي تغيير دنيا نقشه مي كشيم ...







ا