Rss Feed


ما طبقهء سوم يک آپارتمان پنج طبقه زندگی می کنيم .
از اين جا تمام شهر زير پای من نيست ، تنها پنجره خانه روبرويمان معلوم است .
قديم تر ها آن وقتها كه تازه ازدواج كرده بودم ، از ساعت چهار به بعد هي از چشمي در نگاه مي كردم تا مطمئن شوم صداي پايي كه در راه پله ها شنيدم ، صداي پاي مرد من است يا نه .
تازگي ها نيازي به چشمي در ندارم ...
مرد مو بلند غريبه كه با ماشين مي پيچد توي كوچه ، وقتي مي آيد توي پاركينگ ‌، وقتي منتظر آسانسور مي شود ،وقتي مي رسد پشت در ، وقتي به جاي چرخاندن كليد توي قفل زنگ مي زند ، همه را با چشم بسته مي بينم ، حس مي كنم .
اول ها وقتي صداي در آسانسور را مي شنيدم ، تند تند موزيك را خاموش مي كردم ،
قهوه را توي ظرفشويي مي ريختم ... نوشته هايم را يا طرح هايم را جمع مي كردم ، از چشمي در نگاه مي كردم و منتظر مي شدم تا زنگ بزند ...
همان وقت ها هم هيچ از كليدش استفاده نمي كرد .
خلاصه داشتم مي گفتم ... قديم تر ها آنطوري بودم ... اما حالا تا با ماشين مي پيچد توي كوچه مي دانم كه وقت دارم دوخط آخر نوشته ام را تمام كنم و قهوه ام را يك جرعه سر بكشم ،فنجانم را بشويم ، بعد از چشمي در نگاه كنم ... راستش هميشه بايد از چشمي در نگاه كنم تا خودم را براي برخورد با يك مرد غريبه آماده كنم ، يك مرد مو بلند غريبه ... بايد از چشمي در نگاه كنم تا نترسم .
اما امروز وقتي زنگ زد ، وقتي در را برويش باز كردم ... از حضور واقعيش خوشحال شدم .
قلبم به تپش افتاد ، هم شادمان بودم هم ترسان .
احساس كردم عوض شده ...لاغر تر شده بود انگار ، صورتش به رنگ مس در آمده بود ، جذاب تر از هميشه با شكوه كينگ ادوراد جلوي من ايستاده بود .

لبخند زيبايي لبهاي خشنش را آراسته بود و عميق به من نگاه مي كرد ...
دست و پاي خودم را گم كرده بودم .
او برگشته بود ...برگشته بود سر خانه و زندگيش . جلوتر آمد و گفت « سلام »
گفتم « خوش آمدي »
در آغوشم كشيد .
مرد مو بلند غريبه خيلي خواستني شده بود امروز