خيلي وقت است كه ننوشته ام ، كه نمي نويسم .
آنقدر درگير زندگي شده ام كه يادم رفته مي نوشتم گاهي . كه آرزو داشتم نويسنده شوم . آنقدر فكر دارم ، آنقدر نگراني هست كه فراموشم شده آن روزهاي شاد و آرام جواني را .
آن روزها كه تند تند تمام راه دانشگاه تا خانه را پياده مي آمدم با كتي تا زودتر به دفتر كوچكم برسم و بنويسم . انگار كه هيچ پاياني نداشت نوشتنم . آن وقت ها توي دفتر مي نوشتم. روي كاغذ ، بعدش كه ورق مي زدم نوشته هايم را صداي خش خش كاغذ نمي داني چه ذوقي مي انداخت به دلم . ولي اين روزهاي بي روح و غم انگيز نه از كاغذ و قلم خبري هست نه از انديشه هاي بديع كه بياورمشان روي كاغذ .
اين روزهاي آهن و سنگ همه چيزش خشك و سنگي است . هم فكرهايم هم اين مانيتور بي احساس و بدون قلب .
چه بيات شده ام اين روزها .
چه كپك زده ام
...