من آدم صبح نيستم . گفته بودم انگار . صبحها تا قهوه ام را هورت نكشم ... تا از پنجره آشپزخانه آسمان را نگاه نكنم آدم نمي شوم انگار .
مرد مو بلند تا چشمهايش را باز مي كند شروع مي كند به حرف زدن . دوست دارد سر صبحانه حرف بزند ، معما طرح كند مثلن بگويد «حدس بزن ديروز چه كسي را ديدم » يا « مي داني آقاي فلاني چي شده ؟ »
و اين طوري شد كه من خودم را يادم رفت .
چشم باز كردم ديدم سر صبح دارم به سوالاتش جواب مي دهم . چشم باز كردم و ديدم ديگر خودم نيستم . وقتي حرف مي زنم به من نگاه مي كند ، مي دانم مرا خيلي دوست دارد . خيلي حسه خوبي است اما يك چيزه دردناك وجود دارد و آن اين است كه من با خودم غريبه ام .
بايد يك روز در باره اش حرف بزنيم
...